محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

48

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سعد را سخت درد كرد و شكيبايى كرد . پس ديگر بار سعد به سجود شد . آن مرد سنگى ديگر بر گرفت و بر پشت او زد و سختتر از اول . سعد سلام بداد ، و استخوان شتر مرده آنجا افتاده بود ، از آن استخوان بر گرفت و بر سر آن كافر زد و سرش بشكست و خون روان گشت ، و تن و جامهء او خون آلود شد ، و او همچنان خون آلود به مكّه اندر شد . چون مشركان آن را بديدند ، گرد آمدند . و سعد از بنى زهره بود و مردى روى شناس و بزرگ بود و با خويشان بسيار . و اندر همه قريش از وى روى شناستر نبود . پس سعد را چيزى نتوانستند گفتن . پس گفتند ما را كارزار محمد بايد گرفتن تا او را بكشيم و گم كنيم . و پيغامبر [ را ] هيچ نيارستند گفتن از بيم بو طالب . و بنى هاشم اندر مكّه بسيار بودند و همه به فرمان بو طالب بودند . پس مشركان از همه بنگاهى به مزگت مكّه گرد آمدند و سوى بو طالب شدند . و بو طالب ايشان را بار نداد . و مرتبت بو طالب چندان بود كه حاجب داشت ، و اگر خواستى بار دادى و اگر نخواستى بار ندادى ، و اين مرتبت اندر مكّه جز او را نبود . پس ديگر روز باز گرد آمدند و به در بو طالب شدند . و هم بار نداد . پس روز سوم گرد آمدند و بو طالب ايشان را بار داد . ايشان اندر شدند و از بو طالب گله كردند و گفتند : كار از اندازه بگذشت و ياران محمّد بسيار شدند و كار به خون ريختن و جنگ رسيد ، و ما همى ترسيم كه كسى از سبكساران قريش دست به دو برد و او را بكشد ، و آنگه قريش و بنى هاشم به يك ديگر دشمن شوند و در ميانشان خون افتد ، و خون ريختنى شود كه هرگز ننشيند ، بنگر تا تو از ديت محمد چه خواهى ، تا آن سيم گرد كنيم و به تو دهيم و تو محمّد را به ما ده تا بكشيم ، و مردمان مكّه را از اين سختى برهانى كه ما دانيم كه تو از پس وى نروى و سخن و كار او نپسندى . بو طالب گفت : محمد نه برادرزادهء من است بل كه فرزند عزيز من است و از همه فرزندان عزيزتر است ، آنگه كه او را پدر بمرد ، او اندر شكم مادر بود ، او را من پرورده ام ، چون او را به شما دهم تا بكشيد و چون او را بكشتيد ، خواستهء ديت او مرا به چه كار آيد ! و هرگز كس را ديدى كه او خون فرزند فروشد و او را به كشتن